تبلیغات
دعای عظم البلا
دعای فرج دعای فرج حدیث موضوعی
به وبلاگ «دیدگاه» خوش آمدید - مطالب شهداء
 
به وبلاگ «دیدگاه» خوش آمدید
دیدگاهی برای دیدبانی از انقلاب اسلامی ایران،یا علی مدد
سحرگاه 27 دی ماه 1334 سیدمجتبی نواب صفوی، سید محمد واحدی، خلیلی طهماسبی و مظفرعلی ذوالقدر برای اجرای حکم اعدام فراخوانده شده و وصیت‌نامه خود را تنظیم می‌کنند. موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی برای نخستین بار تصویر وصیتنامه دستنویس شهید سید مجتبی نواب صفوی را منتشر می‌کند.
سحرگاه 27 دی ماه 1334 سیدمجتبی نواب صفوی، سید محمد واحدی، خلیلی طهماسبی و مظفرعلی ذوالقدر برای اجرای حکم اعدام فراخوانده شده و وصیت‌نامه خود را تنظیم می‌کنند. موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی برای نخستین بار تصویر وصیتنامه دستنویس شهید سید مجتبی نواب صفوی را منتشر می‌کند.
گروه تاریخ-رجانیوز: دی ماه 1334 پس از برگزاری دادگاه فدائیان اسلام و محکومیت چهارتن از آنان به اعدام، دادستان ارتش طی نامه‌ای مورخ 26 دی به شاه از درخواست فرجامخواهی محکومین خبر داده و می‌نویسد «مستند به ماده 268 قانون دادرسی و کیفر ارتش تصویب استدعای فرجامخواهی محکومین یا رد آن و اجرای رای صادره (اعدام ردیف های یکم و دوم و سوم و چهارم) و اعلام قطعیت رای محکومیت به زندان چهارنفر دیگر (ردیفهای 5 و6 و7و 8) منوط به اراده سنیه شاهانه است.» 
 
وزیر جنگ در پایین همین نامه با دستخط خود که تاریخ همان روز را دارد در جواب آن می‌نویسد «از شرف عرض پیشگاه شاهانه گذشت. ضمن عدم تصویب فرجامخواهی مقرر فرمودند رأی اعدام درباره ردیفهای 1-2-3-4 (نواب صفوی-واحدی- طهماسبی-ذوالقدر) اجرا ودرباره چهار نفر محکومین به زندان قطعیت رای اعلام شود.» 
 
سحرگاه 27 دی ماه 1334 سیدمجتبی نواب صفوی، سید محمد واحدی، خلیلی طهماسبی و مظفرعلی ذوالقدر برای اجرای حکم اعدام فراخوانده شده و وصیت‌نامه خود را تنظیم می‌کنند. موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی برای نخستین بار تصویر وصیتنامه دستنویس شهید سید مجتبی نواب صفوی را منتشر می‌کند.
 
بسم‌الله الرحمن الرحیم 
وصیت‌نامه این‌جانب سیدمجتبی میرلوحی معروف به نواب صفوی 
من از مال دنیا در زندان چیز قابلی ندارم بجز اشیاء مختصری که موجود است و آنها را به خانواده و مادرم بدهید و نشانی منزل مادرم فعلا چون از منزل قبلی خود بیرون رفته‌اند و در منزل برادرشان میباشند بمنزل برادر ایشان خیابان امیریه چهارراه گمرک کوچه اسلحه‌دارباشی منزل آقای سیدمحمود صفوی وکیل پایه 1 دادگستری میباشد. 
بیاری خدای توانا سیدمجتبی نواب صفوی 
ساعت 3 بعد از نیمه شب 27 دیماه 1334 
 
این وصیت‌نامه در حضور آقای فلسفی‌نیا قاضی عسگر لشکر 2 زرهی و نماینده دادستان ارتش سرهنگ اللهیاری و آقای دکتر تدین نوشته شده است. 
 
بیاری خدای توانا سیدمجتبی نواب صفوی 
پس از وصیت‌نامه بالا مراسم مذهبی بعمل آمد- سیدمجتبی نواب صفوی 
ساعت و سه و ربع بعد از نیمه شب روز 27 / 10 / 34 
 


نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
پنجشنبه 6 مهر 1396


نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها : شهید حججی،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
گفتگوی خواندنی با همسر شهیدی که حال و هوای ایرانی‌ها را تغییر داد؛

همسر شهید حججی: چیزی جز زیبایی در شهادت محسن ندیدم/ امیدوارم شهادت نصیب فرزندم هم بشود

من همیشه از خدا می‌خواستم که کسی را در مسیر زندگی ‌من بگذارد که حضرت زهرا(س) تائیدش کرده باشد، این آرزوی قلبی‌ام بود و وقتی محسن را دیدم، با تمام وجودم حس کردم که دلش یک جور خاصی با اهل بیت است، حس کردم اگر یک نفر باشد که حضرت زهرا(س) در این دوره و زمانه بخواهد تائیدش کند،‌ همین محسن است، همین طور هم شد حالا می‌بینم که حضرت زهرا (س) هم ایشان را تایید کرد.

گروه معارف اسلامی - رجانیوز: حالا کسی نمانده که این عکس را ندیده باشد، کسی نمانده که ماجرای سربریده شهید مدافع حرم محسن حججی را نشنیده باشد؛ جوانی که تیرماه 1370 در اصفهان به‌دنیا آمد و مردادماه 1396 در سوریه به شهادت رسید. حالا همه جا پر است از قصه رشادت جوانی دهه هفتادی که ایمان و عشق روئین‌تن‌اش کرده ؛جوانی که آرزویش شهادت بوده. آرزویی که حالا یک طور خاص، یک شکل غریب، رنگ حقیقت گرفته؛ محسن سرش را داده و بال درآورده و پرواز کرده سمت آسمان.

ما با « زهرا عباسی» همسر این شهید مدافع حرم، به بهانه شهادت همسرجوانش به‌گفتگو نشسته‌ایم. شیرزنی که تمام قد پشت همسرش ایستاده و می‌گوید:« شهادت محسن افتخارخانواده ‌ماست.»

خانم عباسی چطور با شهید حججی آشنا شدید؟

اگر ماجرای آشنایی ما را کسی از محسن می‌پرسید می‌گفت ما بواسطه شهدا باهم آشناشدیم، حالا من هم همان رامی‌گویم: ما بواسطه شهدا آشنا شدیم. من در یک نمایشگاه که مربوط به دفاع مقدس و بزرگداشت شهدای این دوران بود کار می‌کردم، همسرم هم در یک دوره‌ای آنجا با ما همکار شد، همدیگر را دیدیم و به قول ‌محسن، این شهدای دفاع مقدس بودند که واسطه آشنایی ما شدند.

چه خصوصیتی در ایشان دیدید که فکر کردید می‌تواند شریک زندگی‌تان باشد؟

من همیشه از خدا می‌خواستم که کسی را در مسیر زندگی ‌من بگذارد که حضرت زهرا(س) تائیدش کرده باشد، این آرزوی قلبی‌ام بود و وقتی محسن را دیدم، با تمام وجودم حس کردم که دلش یک جور خاصی با اهل بیت است، حس کردم اگر یک نفر باشد که حضرت زهرا(س) در این دوره و زمانه بخواهد تائیدش کند،‌ همین محسن است، همین طور هم شد حالا می‌بینم که حضرت زهرا (س) هم ایشان را تایید کرد.

چند وقت با همدیگر زیر یک سقف زندگی کردید؟

ما 11 آبان 91 عقد کردیم؛ 9 مرداد 93 ازدواج کردیم و زیر یک سقف رفتیم. تنها فرزندمان علی، هم 24 فروردین 95 به‌ دنیا آمد.

در این چند روز تصاویر زیادی از همسر شما منتشر شده که نشان می‌دهد درکار جهادی خیلی فعال بوده.

بله همین طور است. محسن از همان نوجوانی در کارهای فرهنگی فعال بود، همیشه در اردوهای جهادی شرکت می‌کرد. یکی از اعضای فعال موسسه شهیدحاج احمد کاظمی بود و کلا فعالیت‌های جهادی‌اش را از همینجا شروع کرد و حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم حتی مسیر زندگی‌اش را هم ازهمین موسسه پیدا کرد و ادامه داد. محسن همیشه در پایگاه بسیج فعال بود، این اواخر در فضای مجازی از نظر فرهنگی بسیار فعال بود، می‌گفت مقام معظم رهبری وقتی که فرموده‌اند : «جواب کار فرهنگی باطل ، کار فرهنگی حق است.» تکلیف ما را در انجام کار فرهنگی روشن کرده‌اند و ما نباید این عرصه فرهنگی را خالی بگذاریم و واقعا دغدغه اش کار فرهنگی بود. محسن خیلی خیلی زیاد کتاب می‌خواند، هروقت هم جایی به مشکل می‌خورد و گیر می‌کرد، می‌گفت حتما کتاب کم خواندم که اینجوری شده.

چطور شد که مدافع حرم شد؟

قضیه‌اش طولانی است...محسن همیشه فعالیت‌های‌ جهادی و فرهنگی داشت اما موقعی که به‌ خواستگاری من آمد هنوز عضو سپاه نبود، یعنی بحث مبارزه و... هنوز در زندگی‌اش مطرح نشده بود، با این حال علاقه زیادی به شهادت داشت. یادم است سر سفره عقد که نشسته ‌بودیم، به من گفت :« الان فقط من و تو ، توی این آینه مشخص هستیم، از تو می‌خواهم که کمک کنی من به سعادت و شهادت برسم.» من هم همانجا قول دادم که در این مسیر کمکش‌ کنم. در این چند سال هم همیشه همه تلاشم این بود که این خواسته‌ای را که سر سفره عقد از من داشت، انجام بدهم. حتی خودم از او خواستم که اگر امکان دارد، عضو سپاه بشود. گفتم خیلی دوست دارم همسرم سپاهی باشد. محسن چون خودش هم علاقه داشت، از این پیشنهاد استقبال کرد فقط گفت: «زهرا اگر من این مسئولیت را قبول کنم، هرجایی که اسمی از اسلام بیاید، می‌روم و از اسلام دفاع می‌کنم،چه مرزهای کشورخودمان باشد، چه یک کشور دیگر... تو با این قضیه مشکلی نداری؟» گفتم نه...مشکلی ندارم.

واقعا نداشتید؟

نه، واقعا نداشتم. چون این راهی بود که محسن انتخاب کرده ‌بود، راهی بود که او را به آرزویش می‌رساند. بعد هم محسن با توجه به سوابق فعالیت‌های جهادی‌اش و خصوصیاتی که داشت توانست به عضویت سپاه دربیاید و ازهمان موقع که محسن عضو سپاه شد، بحث مدافعان حرم پیش آمد و تنها آرزوی همسرم این بود که اعزام به سوریه قسمت او هم بشود.

چرا این آرزو را داشت؟

می‌گفت اگر ما 1400سال پیش نبودیم که یار و یاور اهل بیت باشیم، حالا این فرصتی است که به ما داده شده و نباید این فرصت را از دست بدهیم. حتی دفعه اولی که می‌خواست اعزام شود، من باردار بودم، محسن آمد با خوشحالی گفت که بالاخره با کلی خواهش، اسم من درآمده و با اعزامم موافقت شده،‌می‌خواهم بروم سوریه اما تو به کسی نگو که بارداری که مخالفت نکنند. من هم همین‌کار را کردم و محسن چند روز قبل ازمحرم 94 اعزام شد و بعد از اربعین 94 به خانه برگشت.

می‌دانستید، در کدام منطقه مشغول عملیات است؟

در ماموریت اولش بیشتر در حلب و لاذقیه عملیات داشتند.

بعد از اینکه از سوریه برگشت، چه حال و هوایی داشت؟

هم خوشحال بود هم یک حسرت عجیب داشت. دلیل خوشحالی‌اش این بود که می‌گفت فرصتی برایش فراهم شده که به وظیفه‌اش که دفاع از اسلام بوده عمل کند ، همین‌طور چون سردار سلیمانی را ملاقات کرده بود خیلی خوشحال بود،‌ چون از قبل آرزو داشت که یک روزی ایشان را از نزدیک ببیند. نسبت به سردارسلیمانی یک ارادت خاصی داشت و همیشه‌می‌گفت الگویش در زندگی سردار سلیمانی است. این دفعه دوم هم که رفت می‌گفت زهرا دعا کن من دوباره سردار را ببینم، می‌خواهم از او بخواهم کاری بکند که من همانجا در سوریه بمانم و تا تمام نشدن جنگ برنگردم ایران.

حسرتش برای چه بود؟

می‌گفت من در هر عملیاتی که داشتم، هر آن شهادت را می‌دیدم که به طرفم می‌آید اما نصیبم نمی‌شود. می‌گفت تیر به سمتم شلیک می‌شد اما از کنار سرم رد می‌شد، ترکش می‌آمد اما ترکش‌ها سرد بودند عمل نمی‌کردند، خمپاره بغلم زمین می‌خورد اما منفجر نمی‌شد... حتی یک بار وقتی داخل تانک بودم ، تانک را زدند، همه گفتند که حتما شهید شدم اما من حتی یک خراش هم برنداشتم. بعد می‌گفت زهرا، لابد من یک جای کارم می لنگد ، یک جای کارم اشکال دارد که شهید نمی‌شوم. گله می‌کرد که چرا من شهادت را می‌بینم اما شهادت به سمتم نمی‌آید... آن موقع من هنوز باردار بودم ،می‌گفتم غصه نخور، صبر کن، حتما باید شرایطش مهیا باشد. محسن هم می‌گفت: من یک سقف بالای سر تو و این بچه درست کنم،‌انشالله دیگر همه چیز حل می شود و می‌دانم که کارم حل است و همین طور هم شد روزی که سقف خانه ما را زدند و کار سقف تمام شد،‌ من خبر اسارت محسن را شنیدم.

این دفعه دوم کی اعزام شد به سوریه؟

27 تیرماه اعزام شد.

این بار خداحافظی برایش سخت‌تر نبود؟ بالاخره علی به دنیا آمده بود و بعنوان یک پدر و یک همسر وابستگی محسن به خانواده‌اش قطعا بیشتر شده بود.

شاید باورتان نشود اما محسن واقعا راحت از من و فرزندمان دل کند. چون عشق اصلی‌اش خدایی بود. همه می‌دانستند که چقدر من ومحسن به همدیگر علاقه داشتیم، همه غبطه می‌خوردند به عشق بین من و شوهرم. اما او همیشه می‌گفت زهرا درعشق من به خودت و پسرمان علی شک نکن ولی وقتی که پای حضرت زینب(س) بیاید وسط، زهرا جان من شماها را می‌گذارم و می‌روم.

خود شما چطور؟ این دفعه دوم ، حتی ته دل‌تان هم مخالف رفتنش نبودید؟

نه نبودم...چون آرزوی قلبی‌اش را می‌دانستم. به‌خاطر همین هیچوقت کاری نمی‌کردم که ناراحت باشد،‌دوست داشتم از جانب من و علی خیالش راحت باشد و با خیال راحت برود. حتی یک بار همین اواخر که سوریه بود و زنگ زد گفتم محسن جان من اینجا کلاس معرفت نفس می‌روم ، به من گفته‌اند که اگر از هر شهیدی بعد از شهادت بپرسند که شما برای چه آمدی و شهید شدی و او بگوید که آمدم از حرم دفاع کنم، این قبول نیست. گفتم محسن تو را به خدا نیتت را فقط برای خدا بکن. فقط و فقط برای خدا بجنگ. بگو خدایا من آمده‌ام از حرمین دفاع کنم برای رضایت تو... محسن این را که شنید گفت: زهرا ، چقدر دلم را آرامتر کردی...حالا با خیال راحت اینجا هستم.

از اسارت محسن چطور باخبر شدید؟

سه شنبه بود که عکس محسن را در تلگرام دیدم.

همان عکس معروفی را که محسن را اسیر داعشی‌ها نشان می‌دهد؟

بله همان عکس را دیدم. من تلگرام محسن را روی گوشی خودم نصب کرده بودم، یک دفعه دیدم دریکی از گروه‌هایی که با دوستانش داشت، عکسی را فرستادند و گفتند برای آزادی این اسیر دعا کنید. من عکس را باز کردم و این اسیر محسن من است.

چه حالی داشتید؟

انتظار اسارتش را نداشتم به‌خاطر همین شوکه شدم اما چون محسن از من خواسته بود کمک کنم در مسیر شهادت باشد، آرزو کردم که به همان هدفش برسد . من می‌دانستم که اگر محسن الان هم شهید نشود،‌اول و آخر شهید می‌شود،‌چون مسیرش شهادت بود و با تمام وجودش شهادت را می‌خواست.

همسر شما در این عکسی که منتشر شده،‌ آرامش عجیبی دارد،‌ آنقدر که این آرامشش نظر همه را جلب کرده و در این چند روز خیلی ها از اسیری می‌گویند که بدون ذره‌ای ترس مقابل داعشی‌ها ایستاده. خودتان محسن را در این عکس چطور دیدید؟

همان طور که بود دیدم. شما این عکس را نگاه کنید، انگار نه انگار که شوهر من تیر خورده و اسیر دست داعشی هاست، عکس طوری است که انگار محسن، آن نیروی داعشی را اسیر گرفته . به چشم‌های شوهر من نگاه کنید، اصلا ترس در این چشم‌ها نیست، همه‌اش شجاعت است، دلیری است، ‌محسن توی این عکس مثل کوه است، با صلابت است. بگذارید یک خاطره‌دیگر برایتان تعریف کنم،من امسال به مناسبت روز مرد، یک انگشتر دُر نجف برای محسن هدیه خریدم ، روی این انگشتر «یازهرا» حکاکی شده بود. وقتی محسن می‌خواست برای بار دوم اعزام شود، همه انگشترهایش را درآورد، الا این یکی. گفت من این یکی را با خودم می‌برم، من از اینها به‌خاطر حضرت زهرا(س) کینه دارم،‌من تا لحظه آخر باید نشان بدهم که شیعه امیرالمومنین (ع) هستم. بعد من در این تصاویری که بعد از شهادت محسن از پیکر بی‌سرش منتشر شده،دقت کردم دیدم این انگشتر دستش نبود. مطمئتنم که داعشی‌ها انگشتر او را از دستش درآورده‌اند چون اسم حضرت زهرا(س) رویش حک شده بود.

خبر شهادت محسن را کی شنیدید؟

ساعت سه بامداد چهارشنبه... من اصلا خواب به چشمم نمی‌آمد، بعد از اینکه عکس اسارتش را دیده بودم مدام فکر می‌کردم که الان محسن در چه حالی است، یک دفعه دیدم در گروه های تلگرامی زدند که شهید بی‌سر،شهادتت مبارک... دیدم این شهید بی‌سر، محسن من است. همان موقع فهمیدم که محسن به آرزویش رسید. من افتخار کردم که محسن شهید شده ،‌گفتم خدایا شکرت که محسن به آرزویش رسید. همان موقع فکرکردم که چقدر شوهرمن پیش اهل بیت عزیز بود که از هرکدام یک نشانه‌گرفت و شهید شد. دیدم دشمن برای امام علی(ع) خنجر کشید، برای همسر من هم خنجر کشید، سر شوهرمن را مثل امام حسین(ع) ازتن جدا کردند، محسن مثل علی اکبر جوان بود، مثل حضرت زینب(س) اسارت کشید... دیدم ارادت شوهر من به اهل بیت آنقدر زیاد بود که از هرکدام یک نشانه گرفت و شهید شد.

یعنی تصویر پیکر بی سرهمسرتان را هم بعد از شهادت دیدید؟

بله من تصویر بدن بی‌سرش را دیدم، خیلی‌ها به من گفتند که این عکس را نبین، گفتند تو همان عکسی را ببین که محسن استوار ایستاده و اسیر شده، این یکی را نگاه نکن. اما من گفتم نه اینطور نگویید، مگر حضرت زینب(س) در مجلس یزید نفرمودند که «ما رعیت الا جمیلا.» من هم هیچ چیز جز زیبایی در این مسیر، در این عکس نمی‌بینم.

فکر می کنید وقتی علی بزرگ شد و این عکس را دید چه احساسی نسبت به این عکس داشته باشد؟

اگر علی آن جوری که من دوست دارم، تربیت شود و بزرگ شود،‌ قطعا به این عکس افتخار می‌کند و قطعا همین مسیر را انتخاب می‌کند و انشالله مثل پدرش شهادت نصیب او هم می‌شود. علی با همین دوتا عکس یعنی اسارت و شهادت پدرش می‌فهد که او چقدر شجاع بوده، چقدرمرد بوده،‌با غیرت بوده،‌ با ایمان بوده.

حال وهوای شهر شما بعد از شهادت محسن چطور است؟ خبر را دیگر همه شنیده‌اند؟

نجف‌آباد الان عزادار محسن است. تا الان کسی نمانده که به خانه ما نیامده باشد، همه منتظرند که مراسم‌های محسن شروع شود. الان به ما گفته‌اند که تا دوشنبه صبر کنید،‌تا معلوم شود که آیا پیکرش برمی‌گردد یا نه،‌بعد برایش مراسم بگیرید.

دوست دارید پیکر همسرتان بگردد؟

جسم که فانی است، زیر خاک از بین می‌رود،‌ من خودم محسن را بخشیدم به حضرت زینب(س) محسنِ من فدایی حضرت زینب(س) شد، می‌دانم که تا مزار محسن مثل حضرت زهرا(س) پنهان باشد،‌حتما می‌تواند ایشان را ملاقات کند. اما به‌خاطر تسلی دل پدرو مادرش دوست دارم که پیکرش برگردد.

در صحبت‌هایی که شده از نحوه اسارت ایشان خبر دار شدید؟

بله گفتند که در منطقه التنف در مرز عراق و سوریه، محسن با همرزمانش عملیات داشتند،‌ که داعشی‌ها بعضی‌ها را شهید و زخمی می‌کنند و از آن جمع فقط محسن اسیر می‌شود. دوستانش دیده ‌بودند که محسن تیر خورده و اسیر شده. بعد هم شنیدم که محسن را تیرباران کرده‌اند بعد هم سر از بدنش جدا کرده‌اند. اما من از این شهادت ناراحت نیستم، من خوشحالم، الان هم اگر گریه می‌کنم به‌خاطر اهل بیت گریه می‌کنم، به حال خودم گریه می‌کنم که از محسن جا ماندم . به هرکسی هم که به مجلس محسن می‌آید و گریه می‌کند می‌گویم خواهش می‌کنم اشک‌تان هدف دار باشد. برای حضرت زینب(س) اشک بریزید ،‌برای امام حسین(ع) اشک بریزید تا دل شهید من هم راضی بشود.

منبع: جام جم آنلاین



نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 21 مرداد 1396
من همیشه از خدا می‌خواستم که کسی را در مسیر زندگی ‌من بگذارد که حضرت زهرا(س) تائیدش کرده باشد، این آرزوی قلبی‌ام بود و وقتی محسن را دیدم، با تمام وجودم حس کردم که دلش یک جور خاصی با اهل بیت است، حس کردم اگر یک نفر باشد که حضرت زهرا(س) در این دوره و زمانه بخواهد تائیدش کند،‌ همین محسن است، همین طور هم شد حالا می‌بینم که حضرت زهرا (س) هم ایشان را تایید کرد.

نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها : شهید بی سر،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

شهدای شاخص سال 1396 سازمان بسیج

شهدای شاخص سال 1396سازمان بسیج مستضعفین معرفی شدند

شهید والامقام سید محمد سعید جعفری از شهدای عزیز دفاع مقدس استان کرمانشاه و شهیده مرجان نازقلچی (فرماندار فقید بندر ترکمن) و از شهدای فاجعه خونین منا بعنوان شهید شاخص ملی سال 96 بسیج انتخاب شدند.
شهدای شاخص سال 1396سازمان بسیج مستضعفین معرفی شدند

به گزارش پایگاه اینترنتی بسیج، در راستای بزرگداشت مقام شامخ شهدای جبهه های نبرد حق علیه باطل بالأخص شهدای 8 ساله دفاع مقدس و شهدای جبهه مقاومت و همچنین معرفی الگوهای برتر ایثار، جهاد و شهادت برای جامعه بالاخص روح جوانان تشنه حق و حقیقت و الگوهای سالم معنوی و دست یافتنی، اقدامات مربوط به جمع آوری پیشنهادات استان ها و اقشار بسیج به همراه استنادات لازم از مهرماه سال جاری توسط دبیرخانه شهدای شاخص شروع و ظرف مدت 4 ماه کلیه استنادات مربوط دریافت و پس از بررسی و تلخیص اطلاعات این شهدای بزرگوار که تعداد 108 شهید (56 شهید استانی و 52 شهیداقشاری) بودند جهت طرح در جلسه شورای جهاد فرهنگی سازمان بسیج مستضعفین آماده شدند. در جلسه اول شورای جهاد فرهنگی این اطلاعات به اعضای شورا ارائه و ظرف مدت یک هفته بررسی و نهایتاً در جلسه مورخه 25/11/95 قرارگاه فرهنگی و با رأی اعضای شورا، شهدای شاخص ملی بشرح ذیل انتخاب و طی گردشکاری به تصویب نهایی ریاست محترم سازمان بسیج مستضعفین رسید.

1-      شهید بزرگوار سید محمد سعید جعفری از شهدای عزیز دوران دفاع مقدس استان کرمانشاه بعنوان شهید شاخص ملی برادر

2-      شهیده مرجان نازقلچی از شهدای اهل سنت فاجعه منا در سال 94، بعنوان شهیده شاخص ملی خواهر


همچنین بنابر نظر مکتوب معاونت بین الملل سازمان بسیج مستضعفین، شهید بزرگوار علیرضا توسلی از شهدای عزیز افغانستانی در جبهه مقاومت در سوریه، بعنوان شهید شاخص بین الملل انتخاب و معرفی شدند.

همچنین در بهمن ماه سال جاری طی بررسی های شهدای شاخص پیشنهادی اقشار سازمان بسیج مستضعفین از بین اولویت های 3 گانه پیشنهادی این سازمان ها شهدای شاخص هر قشر انتخاب و جهت اقدامات فرهنگی به اقشار معرفی خواهند شد.



نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها : شهدای شاخص،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شب است و صدای تیک تاک ساعت خانه ام، خبر از گذر زمان می دهد. امشب با همه شب های گذشته فرق دارد. هر صدای عقربه ساعت و هر ثانیه، برای من یک سال طول می کشد. امروز تعدادی از امدادگران و آتش نشانان و کسبه محل، در زیرآوار ماندند و جان دادند و هنوز اثری از آنان در دست نیست و کسی به آنان دسترسی ندارد. شاید با حرکت هر ثانیه از عقربه ها، انسانی در زیر آوار جان می دهد و خانواده ای به سوگ می نشیند.

گروه فرهنگی رجانیوز - حمیدرضا نظری:" ای مردم! اینک یکی در زیر آوار، صدایمان می زند!"

 

آیا صدای ناله هایش را نمی شنوید؟! این صدای یک آتش نشان شجاع و مهربان سرزمین خوب من است که اکنون دارد جان می سپارد؛ کسی که در زیر کوهی بزرگ از آهن و بتُن و مصالح سنگین و ستون‌های فلزی یكی از قدیمی‌ترین ساختمان‌های تجاری شهرم، هر لحظه به مرگ نزدیک و نزدیک تر می شود و با زندگی وداع می گوید...

 

اینک در دلِ پرآشوب من، چه غوغایی برپا است... با چشمانی اشکبار و بُغضی سنگین در گلو، بی اختیار و به آرامی چند بار صفحه كلید رایانه را می فشارم و جمله ای در مقابل دیدگانم شکل می گیرد:

 

" ای مردم! اینک یکی در زیر آوار، صدایمان می زند!..."

 

****

 

امروز با آتش سوزی یکی از ساختمان‌های شهرم، آژیرماشین های آتش نشانی و امداد به شکل گسترده و عجیبی به صدا درآمد و ساعاتی بعد با فرو ریختن ناباورانه این ساختمان بلند، مردمان شهرم برخود لرزیدند و اشک ماتم همه وجودشان را دربرگرفت. صدای ممتد آژیر، نشان از عمق فاجعه می داد:

 

" خدایا این آتش چرا خاموش نمی شود و هر لحظه بیشتر و بیشتر زبانه می کشد؟! مگر می خواهد یک شهر و یک آسمان با همه ستارگانش را به آتش بکشد و آدم های روزگارم را بسوزاند و آنان را غمگین و ماتم زده کند؟"

 

دود به شکل گسترده و وحشتناکی همه آسمان را سیاه و سوگوار کرده بود و دیگر کسی به هوای آلوده و مرگبار بزرگ ترین شهر سرزمینم نمی اندیشید. گروه های نجات، دلاورانه و دلسوزانه و با همه توان، با شجاعت به دل آتش زدند تا جان و مال و سرمایه هموطنان شان را نجات دهند که به یکباره صدایی مهیب و دهشتناک به گوش رسید و همه نگاه های وحشت زده جمعیت را به سوی خود فرا خواند؛ ساختمان پلاسکو با همه خاطراتش منفجر شد و از پایه فرو ریخت و جمعی از مردم و کسبه و گروه های نجات و امداد و آتش نشان حاضر در ساختمان را به پایین ترین نقطه زمین کشاند و كوهی از آهن و سنگ و سیمان و بتُن و مصالح سنگین را بر سرشان فرود آورد:

 

" آه، خداوندا! چه می بینم؟! انگار كوهی از آوار سنگین و مرگ آور، بر سر من فرود می آید و..."

 

 

****

 

شعر گُهربار مردی از دوران کهن، مرا نشانه می رود و همه وجودم را در بر می گیرد که:"بنی آدم اعضای..."

 

ساختمانی آوار می شود و بنی آدم، آتش می گیرد. تاکنون این قدر دلتنگ و غمگین نبوده و هرگز اینگونه در خود مچاله نشده ام. نمی دانم چرا اینک چنین بی قرار و سوگوارم؟!... امشب هیچ چیزی مرا شاد نمی کند. امشب هیچ کس را نمی بینم و به هیچ چیز فکر نمی کنم و تنها ساختمانی سر به فلک کشیده در مقابل دیدگانم به نمایش در می آید که دیگر استوار و پابرجا نیست و اینک نیست و نابود شده است.

 

پس از این دیگر چگونه به زندگی و به چهره شیرینِ کودكِ شیرین زبانم لبخند بزنم؟ در این زمان، بار سنگینی شانه های نحیفم را آزار می دهد و نفسم را به شمارش در می آورد؛ از خود گلایه دارم که اینک که جمعی از هموطنانم در زیر آوار گرفتار شده و از درد، ناله می کنند، چرا چنین خنثی و ناتوان شده و کاری از دستم برنمی آید؟... دیگر حال و روز خود را نمی فهمم و دلم بیش از این طاقت ندارد؛ باید کاری بکنم و چیزی بگویم و حرفی بزنم تا شاید آرام آرام به آرامش برسم. الهی! از چه واژگانی سود بجویم تا از این درد و مصیبت رها شوم و دل بیقرارم التیام یابد؟...

 

باز هم ناخودآگاه به سمت رایانه گوشه اتاقم می روم، اما نمی دانم از کجا آغاز کنم و چگونه سخن بگویم و از چه بنویسم؟ از جگرهای سوخته و آتش گرفته پدران و مادران آتش نشانان دلاوری كه...

 

اما نه، نمی توانم؛ مغزم کار نمی کند و از نوشتن، عاجزم؛ در این لحظات تلخ، ذهنم مرا یاری نمی کند و همه حافظه و دانسته ها و احساساتم متوقف شده و در ایست کامل به سر می برند. همواره راحت می نوشتم، اما اکنون نمی توانم و فقط اشک می ریزم و آب دهان خود را فرو می دهم تا به ریه هایم هوایی برسد و راه نفسم باز شود. چگونه از بدن های له شده و استخوان های خردشده و یا از اجساد دو نیم شده و تکه پاره آتش نشانان برومند و مهربان شهرم بنویسم؟! چگونه از ناله و فریاد عزیزانی بگویم که در زیر خروارها خاک و آهن و مصالح مدفون شده اند و اکنون دسترسی به آنان سخت و ناممکن شده است؟ انگشتانم بر صفحه كلید رایانه ام به لرزه در می آیند زمانی که از خانواده های جانباختگان و شهیدانی می نویسم که پس از شنیدن خبر ناگوار حادثه آتش سوزی و ویرانی ساختمان، نالان و گریان و فریاد زنان و شیون کنان، سراسیمه خود را به محل حادثه رساندند؛ مادری از دور، پسر جوانش را صدا می زد، پدری با کمری تاشده و گام های لرزان، خود را به کوهی از سنگ و قطعات سنگین فلزی رساند و خم شد تا در زیرآوار، پاره ای از وجود عزیز و دلبندش را بیابد و آن را ببوید... زنی همسرش را جستجو می کرد تا شاید باز هم شاد و امیدوارانه، به نزد او و فرزندان غمگین و چشم انتظارش برگردد و...

 

آهای مردم! اینجا را ببیند؛ اینجا در زیرآوار، دست یک انسان پیداست؛ این دستِ یک آتش نشان است که دیگر جانی در بدن ندارد! خاک و سنگ و آهن را کنار بزنید! خدایا چه جوان رعنایی در اینجا چشم های خود را بسته و برای همیشه به خواب عمیقی فرو رفته است. او در زیر خاک چه می کند؟ او تا دیروز، شریف و با شتاب، خود را به محل حادثه می رساند و دیگران را از زیرخاک بیرون می کشید و به آنان جانی تازه می بخشید، اما اکنون خود...

 

آه، مادرجان! جلو بیا و ببین آیا این جوان رشید، همان طفل معصوم و دلبند سال های نچندان دور تو نیست که در گهواره برایش لالایی می خواندی و به رویش لبخند می زدی؟... پدر جان! کمر راست کن و از جا برخیز و بیا برای آخرین بار صورت کودک دیروز و جوان برومند و ایثارگر و فداکار امروزت را ببوس و از پیشانی خون آلودش خاطره ای به یادگار بستان؛ این همان پسر با وفای توست که امروز صبح و قبل از رفتن به محل کار، بر دست های چروكیده و چهره شكسته تو بوسه زد و با ذکر و یاد خدا و برای کسب رزق و روزی حلال و به نیت نجات جان انسان های گرفتار شهرش، از خانه بیرون زد و... آه خواهرم! به چهره مهربان دوست و همبازی کودکی ها و لبخند همیشگی برادرت بنگر که چگونه برای نجات جان هموطنانش جان داد و... برادر جان! برای یافتن برادرت دیگر لازم نیست آوار را کنار بزنی؛ او اینجاست؛ بیا و او را در آغوش بگیر و خاطرات شیرین کودکی هایتان و لج بازی ها، دعواها، قهرها و آشتی های زیبا و فراموش شده تان را دوباره به یاد بیاور و با تمام وجود و به وسعت همه عمرت اشک بریز و...

 

 

****

 

امروز هیچ کدام از اعضای خانواده من در نزدیكی ساختمان پلاسکو و محل آتش سوزی حضور نداشتند و همگی با تاریکی هوا، به خانه بازگشتند. اینك همه آن ها مشکلی ندارند و در سلامتی کامل به سر می برند، اما گویی در این هوای سرد زمستانی، پاره ای از تن من و جگرگوشه ام در این ساختمان و در زیر آوار، محبوس شده و با چهره ای خونین ناله سر داده است؛ احساس می کنم که اکنون در دل تاریکی شب، همه اهالی شهر، صدای ناله سوزناک او را می شنوند و تمام وجودشان مالامال از درد و رنج می شود؛ انگار اکنون جگر گوشه همه ما، در زیر خروارها سنگ و سیمان و آهن، گرفتار شده و از سوز سرما بر خود می لرزد. گروه های نجات و آتش نشانان شهرم برای خاموش کردن آتش و نجات دیگران، شرافتمندانه شتافتند و خود را به دل آتش زدند، اما به یکباره در زیر آواری دلخراش مدفون شدند و... انا لله و انا الیه راجعون...

 

****

 

اینک اگر بهترین و بزرگترین هدیه و شادی روزگار نصیب من شود، خوشحال نمی شوم و از آن لذت نمی برم. امشب هیچ چیزی نمی خواهم و هیچ شادی ای به من آرامش نمی دهد و آتش و آشوب دلم را خاموش نمی کند؛ من فقط صدای ناله های آتش نشانان شهرم و افرادی را می شنوم که همواره فرشته نجات بودند، اما اینک خود گرفتار شده و...

 

امشب چه شب سختی است، انگار هرگز نمی خواهد صبح شود، انگار ماه تابان نمی خواهد برود و جای خود را به خورشید عالمتاب بسپارد؛ گویی ماه نیز همراه با ستارگان آسمان، در دل تاریکی برای خفتگان و حبس شدگان در دل زمین، اشک ماتم می ریزد. دلم می خواهد سر بر بالین بگذارم و پس از بیداری، متوجه شوم که همه چیز خواب و خیالی بیش نبوده و این حادثه هرگز در گوشه ای از شهرم رخ نداده است. خدایا، امشب چرا صبح نمی شود؟... ای خالق مهربان! امشب به خانواده عزیزانی که در زیر آوار مانده اند چه می گذرد؟ آیا کسی هست که در چنین لحظاتی بتواند احساس واقعی آنان را به رشته تحریر درآورد و از گوشه ای از درد و مصیبتی که بر آنان وارد آمده است بنویسد و سخن بگوید؟ به راستی آیا قلم، توانی دارد تا آلام جانکاه و غم بزرگ این افراد را درک و احساس کند؟

 

کودکی اینک در گوشه ای پاهایش را بغل کرده و با شکم گرسنه اشک می ریزد. او فقط به در خانه نگاه می کند تا پدرش همچون همیشه وارد شود و با خود شادی را برایش به ارمغان بیاورد. او از مرگ و آوار چیزی نمی داند و تنها به مادرنگاه می کند که چگونه با چشمانی اشکبار، بر سجاده ای سبز خم شده و پیشانی بر مهر نماز گذاشته و از خدای خود، صبر و آرامش را طلب می کند...

 

****

 

شب است و صدای تیک تاک ساعت خانه ام، خبر از گذر زمان می دهد. امشب با همه شب های گذشته فرق دارد. هر صدای عقربه ساعت و هر ثانیه، برای من یک سال طول می کشد. امروز تعدادی از امدادگران و آتش نشانان و کسبه محل، در زیرآوار ماندند و جان دادند و هنوز اثری از آنان در دست نیست و کسی به آنان دسترسی ندارد. شاید با حرکت هر ثانیه از عقربه ها، انسانی در زیر آوار جان می دهد و خانواده ای به سوگ می نشیند. زمان دارد به سرعت می گذرد و ثانیه ها، دقیقه و دقیقه ها ساعت می شود و من نگران و نگران تر می شوم و بغض سنگینی راه گلویم را می فشارد و قفسه سینه ام و ضربان قلبم به تلاطم در می آید. گذر زمان، اکنون برایم خوشایند نیست و با خود نشان از مرگ عزیزانم دارد؛ هر چه زمان بگذرد، امید، کمتر و بر تعداد جانباختگان دلاور سرزمینم افزوده می شود...

 

 

****

 

" ای مردم! اینک یکی در زیر آوار، صدایمان می زند!"

 

آیا صدای ناله هایش را نمی شنوید؟! این صدای یک آتش نشان شجاع و مهربان سرزمین خوب من است که اکنون دارد جان می سپارد؛ کسی که در زیر کوهی بزرگ از آهن و بتُن و مصالح سنگین و ستون های فلزی یكی از قدیمی ترین ساختمان های تجاری شهرم، هر لحظه به مرگ نزدیک و نزدیک تر می شود و با زندگی وداع می گوید...

 

اینک در دلِ پرآشوب من، چه غوغایی برپا است... با چشمانی اشکبار و بُغضی سنگین در گلو، بی اختیار و به آرامی چند بار صفحه كلید رایانه را می فشارم و جمله ای در مقابل دیدگانم شکل می گیرد:

 

" ای مردم! اینک یکی در زیر آوار، صدایمان می زند!..."



نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
پیکر هفت شهید گمنام دوران دفاع مقدس از مناطق عملیاتی فاو، مجنون و فکه با حضور مردم و مسئولان در تبریز تشییع شد.

به گزارش خبرگزاری بسیج از آذربایجان شرقی، استاندار آذربایجان شرقی در آیین تشییع این شهدا گفت: جایگاه شهدای گمنام در میان دیگر شهدای دوران دفاع مقدس خاص است.

اسماعیل جبارزاده افزود: این شهدا تا آخرین توان خود در راه دفاع از کیان میهن اسلامی در برابر رژیم بعث عراق جنگیده و مزد این فداکاری را با شهادت خود گرفتند.
وی با بیان اینکه این جوانان در سخت ترین عملیات ها جان خود را در طبق اخلاص گذاشته و از آرمان ها و اهداف عالی انقلاب و اسلام دفاع کردند، اظهار داشت: امروز ما باید میزبانان خوبی برای آن ها باشیم.


جبارزاده تدفین شهدای گمنام در اقصی نقاط استان را عاملی مهم و موثر برای زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا و ایثارگران دوران دفاع مقدس دانست و خاطرنشان کرد: وجود مزار شهدای گمنام روحیه ایثار و اخلاص را در میان مردم بیشتر می کند.

پیکرهای شهدای گمنام پس از تشییع و اقامه نماز توسط آیت الله محمدتقی آل هاشم امام جمعه موقت تبریز در میدان ساعت، به محل های از پیش تعیین شده برای تدفین منتقل شدند.


پیکر دو شهید گمنام در شهر بخشایش، دو شهید در تسوج، دو شهید در صوفیان و پیکر یکی از شهدا نیز در ستاد فرماندهی نیروی انتظامی آذربایجان شرقی واقع در اتوبان شهید کسائی در تبریز به خاک سپرده می شوند.





نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

شهید مدنی حقیقتا مصداق بارزی از یک روحانی کامل بود
  به مناسبت شهادت دومین شهید محراب / به روایت رهبر معظم انقلاب؛

شهید مدنی حقیقتا مصداق بارزی از یک روحانی کامل بود

رهبر انقلاب در توصیف شخصیت شهید مدنی فرمودند: من در اوایل یا اواسط امامت جمعه ایشان در تبریز رفتم و دیدم آن چنان با جوان های کم سال 20، 21 ساله گرم و صمیمی است که واقعا مثل اینکه آنها با پدرشان یا برادر بزرگ ترشان حرف می زنند.

گروه فرهنگی آناج: رهبر معظم انقلاب در بیانات خود در جمع اعضای کنگره بزرگداشت شهید مدنی فرمودند:

بسم الله الرحمن الرحیم

مرحوم شهید مدنی نمونه برجسته ای از یک روحانی فعال و حایز جهات گوناگون هستند. چون روحانیت را برخلاف مشاغل و هیئت های دیگری که در جامعه وجود دارد، نمی شود در یک بعد خلاصه کرد و مثلا بگوییم که یک روحانی یعنی کسی که فقط امور مربوط به امر دین را وارد است، یا روحانی یعنی کسی که فقط مشغول تبلیغ دین است، یا روحانی یعنی آن کسی که فقط در ارتباط با مردم است و یا روحانی یعنی کسی که به امور دینی و مسائل روحی و خودسازی خیلی توجه می کند. اینها هر کدام به تنهایی معنای روحانی مطلوب نیست. روحانیت دارای همه این جوانب است و یک روحانی خوب و روحانی واقعی آن کسی است که انسان بتواند در همه این جوانب یا عمده این جوانب، در او یک حرکت و فعالیتی مشاهده کند.

ایشان حقیقتا مصداق بارزی از یک روحانی کامل بود. اولا ایشان ملا بود، عالم بود، فقیه بود، در قم و نجف تحصیلات عالیه فقه و اصول و همچنین معقول کرده بود. مرد عالمی بود که آگاهانه و از روی معرفت عمل می کرد. خاصیت علم در انسان همین است که حرکات و سکنات او عالمانه است و این خصوصیت در ایشان بود. در روایات داریم که « عالم ناطق مستعمل علمه » اهل بیان و تبین بود. ایشان می توانست با اقشار مختلف و با مخاطب جوان کاملاً ارتباط برقرار کند.

من در اوایل یا اواسط امامت جمعه ایشان در تبریز رفتم و دیدم آن چنان با جوان های کم سال 20، 21 ساله گرم و صمیمی است که واقعا مثل اینکه آنها با پدرشان یا برادر بزرگ ترشان حرف می زنند. آن هیمنه علمی، در رابطه ایشان با جوان اصلا محسوس بود. با جوانان این چنین بود، با عامه مردم و  قشر های خیلی عمومی مردم نیز چنین بود.

در یکی از دفعاتی که سوسنگرد آزاد شده بود – بعد البته مجدداً اشغال شد – بنده در اهواز بودم و می خواستم به سوسنگرد بروم، لباس نظامی تنم بود. در این بین دیدم که آقای مدنی از تهران به دنبال ما به اهواز آمده اند. گفتند: کجا می روید ؟ گفتم: می رویم سوسنگرد، گفتند: من هم می آیم، ایشان را هم بردیم، در آنجا ظهر نماز خواندیم و من قدری با مردم صحبت کردم. طبعا من فارسی حرف می زدم و نمی توانستم از حفظ عربی نطق کنم، به خصوص با لهجه بومی و مردمی. ایشان گفتند: « من با مردم حرف می زنم.» و منتظر نشدند. بعد از اینکه من صحبت کردم، جمعیت مسجد تقریباً متفرق شد. ایشان رفتند توی مردم و یک وقت دیدیم جماعت عظیمی از زن و مرد را دور خودشان جمع کرده اند و با لهجه حرف می زنند. یک سخنرانی حسابی گرم که مردم را به هیجان آورد. خاطره ای که من مکرر نقل می کنم در همان جماعت آنجا بود که مردم یک زنی را نشان دادند و گفتند این، هفت هشت تا از مهاجمین عراقی را با چوب کشته است. یعنی حرف آقای مدنی و آن شور و هیجانی که ایجاد کرده بود، همه را به شور و هیجان آورد. این چنین می توانست با آن قشر مردم ارتباط برقرا کند.

در اولین سمینار ائمه جمعه که ما در قم تشکیل دادیم همه علمای ائمه جمعه سراسر کشور و علمای بزرگ و همه شهدای معروف همه در آنجا بودند. چند نفر از علمای سنی و شیعه سخنرانی کردند و بعد آقای مدنی در کنجی ایستاد. من یادم نمی رود آن منظره که ایشان شروع کردند به صحبت کردن و اشک از چشمانشان می چکید. در روایات داریم که حضرت دعا می خواندند اشک مثل قطراتی که از لب مشک جاری می شود،‌ مشکی را که می بندند، همین طور مرتب چک چک می کند. من در چهره آقای مدنی دیدم که این جریان اشک از دو چشم ایشان روی محاسن شریفش سرازیر بود، همین طور جاری بود و حرف می زد. آن روز ایشان تمام مجلس را منقلب کرد و ارتباط داد.

ایشان دارای دید سیاسی و نسبت به مسائل کشور آگاه و اهل علم و اقدام بودند. مطلقاً دچار وحشت نمی شدند. مردی شجاع، صریح و آماده خطر پذیری بودند. ایشان زمانی هم که در نجف بودند، شجاعتشان را ثابت کردند ، یعنی ایستادند و صریحاً مرجعیت یا اعلمیت امام را بیان و تصریح کردند. خیلی ها در آنجا بودند که قلباً به این موضوع معتقد بودند، اما حاضر نبودند اعلام کنند؛ ایشان از معدود افرادی بود که به مرجعیت و اعلمیت امام شهادت داد . ما آن وقت در مشهد بودیم و خبرش از نجف به مشهد رسید و چقدر در قشر های اهل علم و اهل معرفت تأثیر گذاشت که شخصی مثل آقای مدنی چنین ترویجی از امام کرده بود.

ایشان هم در آنجا با این اعلام صریح شجاعت نشان دادند و هم وقتی که به ایران آمدند ، در مقابل دستگاه شجاعت نشان دادند. بالاتر از همه در تبریز، در اوایل رفتن ایشان، در آن فتنه موسوم به فتنه خلق مسلمان که آمیخته نفاق آمیزی از احساسات قومی و ضد اسلامی و در واقع مخالف نظام جمهوری اسلامی بود ، چنین جریانی را درست کرده بودند و از نقاط مختلف، مردم را برای ایجاد آشوب و فتنه به تبریز ریختند و این مرد ، مثل کوه ایستاد و حتی جانش در خطر افتاد و در آن جمعیت و در آن میدان نزدیک بود ایشان را به شهادت برسانند. بعد جوان های حزب اللهی و مردم مؤمن تبریز خودشان آمدند و غائله را ختم کردند. اگر ایستادگی ایشان نبود ، معلوم نبود چه می شد.

ما آن روزها در شورای انقلاب بودیم و لحظه به لحظه مسائل تبریز را دنبال می کردیم و در جریان بودیم . افراد می رفتند و می آمدند و با علما و با مردم تماس می گرفتند. نقش آقای مدنی در آن قضایا حقیقتاً مؤثر و تعیین کننده بود . این هم شجاعت و ورود ایشان در میدان سیاسی.

به نظر من بالاتر از همه ابعاد و پشتوانه همه این ابعاد ، خودسازی و کاری بود که ایشان با خود و با دل خود کرده بود . انسان تا خودش را در معرض نصح الهی قرار دهد ، به آن بهجت روحی ، به آن معنویت نائل نمی شود ؛ آن فتوح لازم را پیدا نمی کند تا بتواند در همه این میدان ها چنین با اخلاص وارد شود . اخلاص ایشان پشتوانه این حرف ها بود و آن اخلاص نتیجه کاری بود که با خود کرده بود . انسان پیش از آنکه روی دیگران کار کند ، اول بایستی روی خودش کار کند و نفسش را مقهور عقل و ایمان خود کند تا نفس نتواند سرکشی کند ، نتواند هواهای خود را بر اعمال و رفتار و افکار انسان حاکم و غالب کند.

البته تبریز در بین شهدای محراب این امتیاز را تبریز دارد که دو شهید محراب دارد ، یعنی واقعاً مرحوم آیت الله قاضی «رضوان الله علیه» را هم فراموش نکنیم و از یاد نبریم . او مردی بزرگ ، روشن فکر ، اهل قلم و اهل مبارزه بود و ایشان هم بایستی همیشه در یاد ها زنده بماند . او اولین کسی بود که اینه جور در تبریز ، در موضوع منبر انقلاب ایستاد و حقیقتاً کاری را که باید بکند ، کرد . با آقای قاضی هم خیلی مقابله و معارضه شده بود . بنده قبل از انقلاب تبریز رفته بودم و می دانستم که اوضاع تبریز چگونه است . آقای قاضی هم خیلی رنج کشیدند . شهید اول محراب آقای قاضی است در تبریز و شهید دوم هم آقای مدنی است . هر کدام واقعاً برجستگی هایی دارند . البته شهید مدنی به نظر من جزو آن چهره های روحانی است که نظیرش را خیلی کم می توان دید ، یعنی همه این ابعاد گوناگون در این مرد بزرگ بود.

ان شاء الله خداوند به همه کمک کند . واقعاً شهادت حق ایشان بود و این جایگاه مهم الهی ، پاداش خدا برای این مرد بود. حیف بود که او در بستر بمیرد . خدای متعال تفضل کند و بلکه با عدم قابلیتمان ، راه شهادت را برای ما هم ان شاء الله مقدر کند.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
1382/06/20

 



نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شهید گمنام میهمان آذربایجان‌شرقی می‌شوند


در روز عرفه؛

سه شهید گمنام میهمان آذربایجان‌شرقی می‌شوند

استان آذربایجان شرقی صبح روز یکشنبه با ورود پیکر مطهر سه شهید گمنام عطر آگین می‌گردد.

به گزارش آناج، پیکر مطهر سه تن از شهدای گمنام دفاع مقدس صبح فردا ساعت 8:30 از طریق فرودگاه شهید مدنی وارد تبریز خواهد شد. پیکر یکی از شهدا به گلزار شهدای وادی رحمت به جهت حضور در مراسم پر فیض دعای عرفه منتقل خواهد شد.

دو تن از شهدا نیز میهمان مردم شهید پرور  مراغه و مرند در روز عرفه خواهند بود.

گفتنی است دعای پر فیض عرفه فردا ساعت 14 در گلزار شهدای وادی رحمت و در جوار شهدا با حضور مردم و مداحی مادحین اهل بیت (ع) برگزار خواهد دش.

در پایان پیکر شهدای گمنام جهت احراز هویت به تهران منتقل خواهند شد.



نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
کلنا عباسک یا زینب(س)

شهادت فرمانده دفاع مقدس در سوریه/ سردار احمد غلامی قائم‌مقامِ «کاظم رستگار» در «حلب» به رفقای شهیدش پیوست+ عکس اختصاصی

سردار احمد غلامی یکی از فرماندهان سپاه در دوران دفاع مقدس دیروزحین مبارزه با تروریست های تکفیری و دفاع از حرم حضرت زینب(س) در حلب سوریه به شدت مجروح شده و پس از ساعاتی، در شامگاه 9 شهریور به آرزوی دیرینه خود رسید و برای ابد روزی خور درگاه حضرت حق شد.
گروه اجتماعی- رجانیوز: سردار «حاج احمد غلامی» روز گذشته در منطقه‌ی عملیاتی «حلب» مجروح شد و پس از ساعاتی، در شامگاه 9 شهریور به آرزوی دیرینه خود رسید و برای ابد روزی خور درگاه حضرت حق شد.
 
به گزارش رجانیوز، سردار «حاج احمد غلامی» روز گذشته در منطقه‌ی عملیاتی «حلب» مجروح شد و پس از ساعاتی، در شامگاه 9 شهریور به آرزوی دیرینه خود رسید و برای ابد روزی خور درگاه حضرت حق شد.
 

«حاج احمد غلامی» از در نخستین روزهای تشکیل سپاه پاسداران، به سال 1358 شمسی، به این نهاد پیوست و در گردانِ 2 «پادگان ولی عصر» (عج) به نبرد با ضدانقلاب و بعدها، متجاوزین بعثی مشغول شد. پس از تشکیل «تیپ 27 محمد رسول الله»(صلوات الله علیه) توسط «حاج احمد متوسلیان»، او در عملیات «فتح المبین» و «الی بیت المقدس» به عنوان یکی از فرماندهان گردان های رزمی، تکلیف جهادی خود را به انجام رساند. پس از تشکیل «تیپ سیدالشهدا»(صلوات الله علیه) توسط شهید «حاج علی موحد دانش»، «حاج احمد» با دعوت آن سردارِ شهید، به یگان مزبور ملحق شد و پس از آن که شهید «کاظم نجفی رستگار» فرماندهی «تیپ سیدالشهدا»(صلوات الله علیه) را به دست گرفت، ایشان به عنوان «قائم مقام فرماندهی تیپ» (که مدتی بعد به لشکر ارتقا پیدا کرد) منصوب شد.

 

«حاج احمد غلامی» در ماه های پایانی سال 1363 شمسی، پس از تغییر و تحولات گسترده در سازمانِ «لشکر سیدالشهدا»(صلوات الله علیه)، به هم راه جمعی از هم رزمانش در آن یگان، ماموریت یافت که «تیپ مستقل شهید بروجردی» را تشکیل دهد. این سردار شهید، تا پایانِ جنگ، فرماندهی آن تیپ مستقل را (که بعدها به تیپ 110 خاتم الانبیاء» تغییر نام یافت) بر عهده داشت.
 
«حاج احمد غلامی» که سالیان پس از جنگ را در سکوتی مظلومانه و معنادار پشت سر گذاشته بود، مدتی قبل داوطلبانه در جبهه های دفاع از حرم در «عراق» و «سوریه» فعالیت جهادی خود را از سر گرفت و سرانجام، ساعاتی قبل، به فرمانده و رفیق شهیدش، «حاج کاظم نجفی رستگار» پیوست.

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 



نوع مطلب : شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   


تقویم تاریخ
تاریخ روز
ساعت دیدگاه
ساعت فلش مذهبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ذکرایام هفته
همراه با کتاب خدا
آیه قرآن تصادفی
دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
دانشنامه سوره های قرآن
سوره قرآن
وصیت نامه شهدا
وصیت شهدا
کارنامه عملیاتها
جنگ دفاع مقدس
امکانات جانبی
 
 
 
>

پیغام ورود و خروج


IranSkin go Up